تبليغاتX
کاغذ بی خط
چشمان ام را تا بگشایم،

تو دیگر نیستی

و من کسی را دوست نخواهم داشت

چه زیبا،

چه عاشق،

می توان بود

با چشم بسته ...

+ نوشته شده در  یکم تیر 1387ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط روزبه 

یک روز می آیی

آرام و آشنا تر از همه

هیچ کس نخواهد دانست

تنها گاهی یک نوازش آرام انگشتان ام

بر روی چهره خندان تو

با من خواهد گفت:

که خوشبخت بوده ام!

یکروز ...

+ نوشته شده در  بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 7:25 قبل از ظهر  توسط روزبه 

مردم دو گونه اند

آنها که می ایستند و روبرو می شوند

آنها که می دوند و پناه می گیرند

بدو .... دوست من .... بدو

+ نوشته شده در  هفدهم خرداد 1387ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط روزبه 

 

دیگر جا نیست
قلب ات پر از اندوه است
آسمان های تو آبی رنگی ِ گرمایش را از دست داده است.

زیر آسمان بی رنگ و بی جلا زنده گی می کنی
بر زمین تو، باران، چهرهُ عشق هایت را پر آبله می کند
پرنده گان ات همه مرده اند
در صحرایی بی سایه و بی پرنده زنده گی می کنی
آن جا که هر گیاه، در انتظار ِ سرود ِ مرغی خاکستر می شود.

دیگر جا نیست
قلب ات پر از اندوه است
خدایان ِ همه آسمان هایت
بر خاک افتاده اند
چون کودکی
بی پناه و تنها مانده ای
از وحشت می خندی
و غروری کودن از گریستن پرهیزت می دهد.


این است انسانی که از خود ساخته ای
از انسانی که من دوست می داشتم
که من دوست می دارم.

دوشادوش ِ زنده گی
در همه نبردها جنگیده بودی
نفرین ِ خدایان در تو کارگر نبود
و اکنون ناتوان و سرد
مرا در برابر ِ تنهایی
به زانو در می آوری.

آیا تو جلوه ی روشنی از تقدیر ِ مصنوع ِ انسان های قرن ِ مایی؟
انسان هایی که من دوست می داشتم
که من دوست می دارم؟

دیگر جا نیست
قلب ات پر از اندوه است.

می ترسی - به تو بگویم - تو از زنده گی می ترسی
از مرگ بیش از زنده گی
از عشق بیش از هر دو می ترسی.

به تاریکی نگاه می کنی
از وحشت می لرزی
و مرا در کنار ِ خود
از یاد
می بری.

« احمد شاملو »

+ نوشته شده در  شانزدهم خرداد 1387ساعت 3:7 قبل از ظهر  توسط روزبه 

پلنگ ِ عاشق، اهلی شده بود

دستان اش تا ماه می رسید

دل اش اما نرسید

مبادا خواب ِ خرگوش ِ کوچکْ آشفته گردد

پلنگ ِ عاشق، اهلی شده بود ...

+ نوشته شده در  چهاردهم خرداد 1387ساعت 3:20 قبل از ظهر  توسط روزبه 

کرم از درخت بود

سیب ِ سرخ، از چشم ِ شاخه افتاد ...

+ نوشته شده در  دوازدهم خرداد 1387ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط روزبه 

« دانستن و دریافتن دیگر باشد

دیدن دیگر است »

.

.

.

پ.ن. :

دل ام ماند بدان ثانی

+ نوشته شده در  دوازدهم خرداد 1387ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط روزبه 

 

نگارينا شنيدستم که گاه محنت و راحت
سه پيراهن سلب بودست يوسف را به عمر اندر
يکی از کيد شد پر خون
دوم شد چاک از تهمت
سوم يعقوب را از بوش ، روشن گشت چشم تر
رخم ماند بدان اول ، دلم ماند بدان ثانی
نصيب من شود در وصل آن پيراهن ديگر؟
.
.
.
« رودکی »

+ نوشته شده در  نهم خرداد 1387ساعت 3:22 قبل از ظهر  توسط روزبه 

- یکسال هلو داشتم
دوستی هلوهایم را خورد
صدای ملچ ملوچ اش دلم را به هم زد
در را بستم

- سال بعد یک سیب سرخ آوردم
آن یکی ، سیب را نچیده گاز زد
شاخه هایم درد گرفت
به ناچار در را بستم

- دیگر نه سیب آوردم و نه هلو
به جای آن تا میتوانستم گلابی آوردم
همه را دوست سوم خورد
خورد و خورد و خورد تا شکمش کار افتاد
این بار هم در را باید می بستم
نفس ام گرفته بود.

- دوست دیگری هم داشتم
اما دیگر نه هلو داشتم نه سیب و نه گلابی
خیارم را به او دادم
نگاهم کرد و در را بست و رفت

...

چهار دوست داشتم
چهار در باز
چهار میوه
اکنون فقط خیار دارم در دست........

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط روزبه 

چقدر خوب است

یک روز از خواب بیدار شوم

در دنیایی که نه من در آن باشم

نه چوپانی

که با دروغ هایش پشم هایم را بچیند

یک روز بیدار شوم

ببینم که

همه چیز پشمم شده است

چقدر خوب است

چقدر خوب است ....

+ نوشته شده در  بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط روزبه