تو دیگر نیستی
و من کسی را دوست نخواهم داشت
چه زیبا،
چه عاشق،
می توان بود
با چشم بسته ...
آرام و آشنا تر از همه
هیچ کس نخواهد دانست
تنها گاهی یک نوازش آرام انگشتان ام
بر روی چهره خندان تو
با من خواهد گفت:
که خوشبخت بوده ام!
یکروز ...
آنها که می ایستند و روبرو می شوند
آنها که می دوند و پناه می گیرند
بدو .... دوست من .... بدو
دیگر جا نیست
قلب ات پر از اندوه است
آسمان های تو آبی رنگی ِ گرمایش را از دست داده است.
زیر آسمان بی رنگ و بی جلا زنده گی می کنی
بر زمین تو، باران، چهرهُ عشق هایت را پر آبله می کند
پرنده گان ات همه مرده اند
در صحرایی بی سایه و بی پرنده زنده گی می کنی
آن جا که هر گیاه، در انتظار ِ سرود ِ مرغی خاکستر می شود.
دیگر جا نیست
قلب ات پر از اندوه است
خدایان ِ همه آسمان هایت
بر خاک افتاده اند
چون کودکی
بی پناه و تنها مانده ای
از وحشت می خندی
و غروری کودن از گریستن پرهیزت می دهد.
این است انسانی که از خود ساخته ای
از انسانی که من دوست می داشتم
که من دوست می دارم.
دوشادوش ِ زنده گی
در همه نبردها جنگیده بودی
نفرین ِ خدایان در تو کارگر نبود
و اکنون ناتوان و سرد
مرا در برابر ِ تنهایی
به زانو در می آوری.
آیا تو جلوه ی روشنی از تقدیر ِ مصنوع ِ انسان های قرن ِ مایی؟
انسان هایی که من دوست می داشتم
که من دوست می دارم؟
دیگر جا نیست
قلب ات پر از اندوه است.
می ترسی - به تو بگویم - تو از زنده گی می ترسی
از مرگ بیش از زنده گی
از عشق بیش از هر دو می ترسی.
به تاریکی نگاه می کنی
از وحشت می لرزی
و مرا در کنار ِ خود
از یاد
می بری.
« احمد شاملو »
پلنگ ِ عاشق، اهلی شده بود
دستان اش تا ماه می رسید
دل اش اما نرسید
مبادا خواب ِ خرگوش ِ کوچکْ آشفته گردد
پلنگ ِ عاشق، اهلی شده بود ...
سیب ِ سرخ، از چشم ِ شاخه افتاد ...
دیدن دیگر است »
.
.
.
پ.ن. :
دل ام ماند بدان ثانی
نگارينا شنيدستم که گاه محنت و راحت
سه پيراهن سلب بودست يوسف را به عمر اندر
يکی از کيد شد پر خون
دوم شد چاک از تهمت
سوم يعقوب را از بوش ، روشن گشت چشم تر
رخم ماند بدان اول ، دلم ماند بدان ثانی
نصيب من شود در وصل آن پيراهن ديگر؟
.
.
.
« رودکی »
- سال بعد یک سیب سرخ آوردم
آن یکی ، سیب را نچیده گاز زد
شاخه هایم درد گرفت
به ناچار در را بستم
- دیگر نه سیب آوردم و نه هلو
به جای آن تا میتوانستم گلابی آوردم
همه را دوست سوم خورد
خورد و خورد و خورد تا شکمش کار افتاد
این بار هم در را باید می بستم
نفس ام گرفته بود.
- دوست دیگری هم داشتم
اما دیگر نه هلو داشتم نه سیب و نه گلابی
خیارم را به او دادم
نگاهم کرد و در را بست و رفت
...
چهار دوست داشتم
چهار در باز
چهار میوه
اکنون فقط خیار دارم در دست........
یک روز از خواب بیدار شوم
در دنیایی که نه من در آن باشم
نه چوپانی
که با دروغ هایش پشم هایم را بچیند
یک روز بیدار شوم
ببینم که
همه چیز پشمم شده است
چقدر خوب است
چقدر خوب است ....